سيد محمد باقر برقعى

251

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بگذاريد شروه‌خوان باشم * سينه‌اى پر ز شور مىخواهم دشتى شروه‌خوان منم كاين‌سان * مرگ را با غرور مىخواهم مرد هميشه زندهء جنوب ، رئيس على دلوارى خاك عاشقان امشب به خاك عاشقان بايد گذر كرد * با شروه‌هاى دشتى فايز سفر كرد آنجا كه خاكش بوى خون و عشق دارد * بايد به بوى عشق ترك جان و سر كرد در دل صداى شيههء يك اسب پيچيد * انگار دل را عشق دشتستان خبر كرد روزى براى نخل‌ها ، مرثيه خواندند * كو آن دلى كاين نوحه را با عشق سر كرد ؟ در خاطرات دورِ من هر نخل مىگفت : * باران غيرت خاك را آن روز تر كرد وقتى به روى خاك آتش را گشودند * بر شانه‌هاى داغ هر نخلى ثمر كرد زخمى ز صدها داغ را بر سينه دارد * نخلى كه دستان تَبر را بىاثر كرد امروز هر نخلى پر از ياد عزيزيست * بايد به عمق يادهاى او سفر كرد اهورايى لحظه‌ها چه آرامند ، شاهدان تنهايى * بگذر از تمامِ من ، اى دو چشم دريايى آمدم شبى تا دل ، آن دلى كه مىدانى * لحظه‌اى نيارامد ، با تو اى شكيبايى دست من پر از مهر است ، گرچه غربتى دارد * تاروپودش از حرفِ ، روشنِ اهورايى ابتداى من اينجاست ، انتها نمىدانم * مىخزم درون خود ، از برون غوغايى وحشتيست تاريكى ، گُم شدم در اين جنگل * جنگلى كه پايانش ، مىرسد به زيبايى در فصول رؤيايى ، چون نسيم مىآيى * بر شكوفه‌بارانم ، اى تمامِ مانايى بشكستم تمامم را ، روى آب و آيينه * تا رها شوم در خود ، اين خود اهورايى